عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. 

 پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ 
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است......

 

/ 6 نظر / 8 بازدید
نازنین

واقعا عالی بود............کاش همه ی مردها این طوری بودند ......موفق باشی[گل]

محمد(بی تو چه کنم)

سلام بهزاد جان سال نو مبارک....... خوبی......؟ منو شناختی.......؟[شوخی] نوشته زیبایی است..... ایکاش اینطور افراد الگوی ما بودن.... با(( مجازات و قصه مادربزرگ)) بروزم... منتظرم...... سال شاد و سعادتمندی را برایت از خداوند خواستارم .... یاحق [گل][گل][گل]