بلاگ ها

فرشته
نویسنده : behzad - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٤
 

فرشته آسمانی

" زمانی که کودکی می ميرد، فرشته ای از فرشتگان خداوند از بهشت نازل  می شود، کودک را در باروانش می گيرد، بالهای بزرگ سفيدش را می گشايد و با کودک بر فراز تمامی مکانهايی که او در طول زندگيش دوست داشته پرواز می کند.

سپس دسته ای بزرگ از گل جمع می کند و با خود به بالا، به سمت خداوند می برد، که شايد در بهشت بيشتر از آنچه در زمين بودند شکوفا شوند؛ و خداوند گلها را بر قلبش می فشرد، ولی فقط گلی را که بيشتر خشنودش ساخته می بوسد. گل نوايی دريافت می کند و می تواند به همسرايان نغمه سعادت بپيوندد. "

اين جملات توسط فرشته خداوند، زمانی که کودک را با خود به سمت بهشت بالا می برد بيان می شدند و کودک ، گويی که در خواب است گوش می داد.

سپس آندو از نقاطی که کودک اغلب در آنجا بازی می کرد و از ميان باغهای پر از گل گذشتند.

فرشته پرسيد : " کداميک از اينها را با خود به بهشت ببريم و آنجا بنشانيم؟ "

در آن نزديکی بوته گل سرخ زيبا و ظريفی روييده بود، ولی دستی تبهکار
ساقه اش را شکسته بود و غنچة نيمه گشوده، پژمرده و نيمه جان روی شاخه های ديگر افتاده بود.

کودک گفت : " گل سرخ بيچاره! بيا اينرا با خود به بهشت ببريم. شايد آن بالا، در باغ خداوند، شکوفا شود. "

فرشته بوته گل سرخ را برداشت، کودک را بوسيد و کودک چشمانش را نيمه گشود. فرشته همچنين مقداری گل آلاله و گلهاي زيباي ديگر را جمع کرد.

کودک گفت : " حالا به اندازه کافی گل داريم. "

ولی فرشته فقط سر تکان داد، او به سمت بالا،  به سمت بهشت پرواز نمی کرد.

شب بود و سکوت مطلق در شهر بزرگ حکمفرما بود. همانجا ماندند و فرشته  بر فراز خيابانی باريک و کوچک که در آن توده ای از پوشال و خاکستر و خاکروبه هايی که مردم از خانه هايشان بيرون ريخته بودند انباشته شده بود، معلق ماند. در آنجا بشقابهای شکسته، قطعات گچی، لباسها و کلاههای مندرس و زباله های ديگری که برای رؤيت خوشايند نبودند نيز به چشم می خوردند. در ميان اين آشفتگی، فرشته به قطعاتی از يک گلدان شکسته و قطعه ای از کلوخ که از آن بيرون افتاده بود اشاره کرد. قطعه کلوخ توسط ريشه يک گل صحرايی پژمرده که در ميان زباله ها انداخته شده بود از خطر سقوط و تکه تکه شدن حفظ شده بود.

فرشته گفت : " اينرا با خود خواهيم برد، دليلش را در طول پرواز به تو خواهم گفت. "

و زمانی که پرواز می کردند فرشته داستان را بازگو کرد :

" پايين در آن کوچه باريک، در يک زيرزمين محقر، پسری فقير زندگی می کرد که از کودکی مبتلا به بيماری بود و در بهترين شرايط فقط می توانست يک يا دو بار عرض اتاق را به کمک چوب زير بغل راه برود، نه بيشتر. در بعضی از روز های تابستان اشعه های خورشيد برای حدود نيم ساعت بر کف زيرزمين می تابيدند. پسرک در اين نقطه می نشست و خود را در پرتو نور خورشيد گرم می کرد، دستهايش را جلوی صورتش می گرفت و جريان خون سرخ را در انگشتان ظريفش نگاه می کرد؛ سپس با خود می گفت که بايد بيرون برود زيرا که هنوز چيزی درباره جنگل در سرسبزی بهارش نمی داند.

 تا اينکه پسر همسايه شاخه سبزی از يک درخت چنار برايش آورد. پسر فقير شاخه را روی سرش قرار داد و خود را در جنگل چنار، زمانی که خورشيد می درخشيد و پرندگان با خوشحالی نغمه سرايی می کردند تصور کرد.

يک روز بهاری پسر همسايه چند شاخه گل صحرايی برايش آورد و در ميان آنها گلی بود که هنوز ريشه اش به آن متصل بود. پسرک با دقت گل را در گلدانی کاشت و آنرا در لبه پنجره، نزديک تختش قرار داد؛ و گل توسط يک دست خوشبخت کاشته شده بود تا رشد کند، هر سال جوانه بزند و شکوفه دهد.

گل برای پسر بيمار، گل با شکوه باغ و گنجی کوچک بر روی زمين شده بود. پسر گل را آب می داد و گراميش می داشت و مواظب بود تا حداکثر استفاده را از تمامی پرتوهای نوری که از صبح زود تا غروب خورشيد راهشان را به داخل زيرزمين می يافتند، ببرد. گل حتی در رؤياهای پسرک نيز به خود می پيچيد و برايش شکوفه و عطر افشانی می کرد و چشمان پسر را شاد می کرد؛ و پسر حتی در لحظه مرگ، زمانی که خداوند او را فراخواند به گل نگاه می کرد.

نوشته : هانس کریستین اندرسن

ترجمه : سامان بختیاری