بلاگ ها

آواز پر جبـــــرئيل
نویسنده : behzad - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٥
 

آواز پر جبرئيل

وبلاگ آواز پر جبرئيل با نوشته شده با نام کار بری نازنين با رنگ قالب سبز رنگ بسیار زيبا توانسته است که  نظرمخاطبان بسياری را به خود بگيرد. اين وبلاگ به بازگويی عواطف وطبع عرفانی همراه با احساسات درونی نويسنده را برای خواننده های خود به نمايش بگذارد.

همچنين نويسنده توانسته است با ابزارهای شعر و  نوشته های خودتاثير به سزايی را بر روی خواننده های خود بگذارد.

نام آواز پر جبرئيل به چندين معنا به کار برده شده است و چندين قاعده خاصی دارد

برخی از اين موارد را برای شما مينويسم.

سهروردی يك اديب نيز هست و اسطوره شناسى نمادپرداز وحكايتگر است. در رساله «آواز پر جبرئيل» با اديبى حاذق و داستان نويسى ماهر روبه رو می شويم.

آخرين به روز رسانی در تاريخ چهارشنبه، 28 تير، 1385

اکنون که این نامه را در چند قسمت به تو آدم هوس باز و فریبکار می نویسم شادی و سرورم را حدی نیست. خوشحالم که پرده از روی اعمالت بکنار رفت و فریب و هوسبازی بی مزه و بچه گانه ات که به رو یش کلمه کاذب ( عشق ) را گذاشته بودی آشکار شد .

روزی که با هم عهد و پیمان بستیم. هنگامیکه مشتاق و آرزو مند چشمانت را به دهانم دوختی و در انتظار کشنده ای بسر می بردی تا منم بگو یم ( دوستت دارم ) و من به انتظارت پایان دادم پیش خود فکر کردم :

چه خوب ماجرای عشق و زندگیم و رو یا های جو ا نی و امیدم ٬ بی آ نکه در کوره راههای پر از پیچ و خم زندگی سر در گم و آواره گردد با چنین عشق با شکوهی پایان پذیرفته است و براه خوشبختی و سعادت پا گذاشته ام...................

اما تو بیرحم و پست ٬ با اعما لت ا ین رو یای شیرین را به هم زدی و امید و آر زوی مر ا در هم       کو بیدی و نابود کردی.....................

تو مرا با زیچه قرار دادی و عشقم را به بازی گرفتی.........نمی بخشمت

 آدرس بلاگ از اين قرار ميباشد

http://gift777.persianblog.ir/

 

 
 
 
نویسنده : behzad - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٤
 

هیرودیادختر هیرودیس از آبادان

 

اين وبلاگ خواندني كه به وسيله نام كاربري هیرودیادختر هیرودیس نوشته ميشود در مورد اتفاق هاي جالب وزيباي دختري از جنوب ميباشد و اكثر اتفاقات و نوشته هاي وي پيرامون دانشگاه و ديگر دوستان اطراف آن صورت ميگيرد  نويسنده به سادگي تمام توانسته است با شرح وقايع خواننده را هرچه زيبا تر وارد جرياناتي از زندگي خود كند كه اين خود بسيار نكته مثبت براي اين وبلاگ  محسوب ميشود.

آخرين به روز رسانی مشاهده شده در چهار شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۸۵

اردیبهشت شده ، و من باید باور کنم که یک سال از رفتنت میگذره.

بازم مثل همیشه با مامانی بحثم شده بود.می خواستم بخوابم.ظهر بود.یهو مامانی اومد در اطاق

رو باز کرد.با خودم گفتم:واااای بازم شروع شد...مامان خیلی وحشت زده گفت :....وحید زنگ

 زده میگه :پروین مرده...یهو بلند شدم...نمی دونستم چیکار کنم ، نمی دونستم چی بگم...فهمیدم

 که دیشب حالت بد شده و بردنت بیمارستان .برگشتی خونه دوباره صبح حالت بد میشه.فکر

 کنم طرفای ده صبح بوده که از پیش ما میری...مریم و بقیه از شرکت اومدن خونه...مریم

 گریه میکرد...مامانی باورش نمی شد...بابایی تهران بود. تماس گرفت خونه. مامان بهش

 میگفت و گریه میکرد...اصلا نمی تونستم باور کنم.یک روز یا دو روز بعد من برای

 

براي آشنايي بيشتر با اين وبلاگ به اين آدرس برويد .

 

 

 

 

 

غزلواره هاي من

 

 

غزلواره هاي من نام وبلاگي است كه توسط نام كاربري غزل يا غزاله  نوشته ميشود نويسنده با به كار گيري رنگ سفيد زيبا به پاكي وبلاگ خود تاثير به سزاي گذاشته است و بارنگ سبز يشمي از گروه 3 با آنكه از نظر رنگ بندي مناسب نميباشد ولي از خلاقيت و انديشه پاك كاربر كم نميكند.

غزاله هر آنچه را كه ميشنود ميبيند ومهم تر حس ميكند می نويسد وزمزمه ميكند .

او اين کار را بارقص انگشتان خود با زيبايي تمام كلمات را حروف به حروف تايپ كرده است .

خالي از لطف نيست كه با هم به پاي يكي از شاهكارهاي ان ننشينيم.   

آخرين به روز رسانی مشاهده شده در 

  فنجان زندگی را که بر می گرداند صدای هم آغوشی اشکال نا شناخته گوشم را می آزارد...هیچ وقت اعتقادی به آینده نداشته است شاید به همین خاطر فنجان را سمت راست سینه اش می گیرد...همانجا که قلبی نیست!
برق چشمانش مستم می کند و من فکر می کنم چه خوب که رنگ چشمان تلخ و قهوه گونه اش مد شده است!
وقتش رسیده است...با بی حوصلگی آن را بر می گرداند ،هیچ نمی بیند جز پوچی و ابهام...
و این همه تهی شدن مرا می برد به آن روزها...به چشمانی که چون نخی در دستان پیرزنی ریسنده تاب می خورند ، به کوک شل نگاهی که بروی خطوط ممتد و خاکستری جاده می لغزد ، و به مژگان معصوم و مرطوبی که بی وقفه بروی یکدگر می رقصند و دم نمی زنند!
و اینک همین کودکِ مظلوم سالها پیش است که مجبور می شود از این همه پوچی برهد...
فنجان را در دستان سردش پنهان می کند...سرش را در گریبان افکنده و با گونه هایی سرخ از بی حیایی فریاد می زند: آخر فنجان را سمت چپ سینه ام نگرفته ام!

http://chaste-fawn.persianblog.ir/ 

 

 

پسران در به در

 

پسران دربه در  نام وبلاگ بسيار مفيدي است كه شمارو به دنيايي جالبي انتقال ميدهد. اين دنيا كه شالوده اثار منصور و محسن است شما را در بايد ها ونبايد هاي روز مره قرار ميدهد. نويسندگانتوانسته اند با قدرت خلاقيت هاي خود خود را در مسير موجي از فرهنگهاي روز (چه واقعي وچه غير واقعي) قراردهندوخود را در اين وقايع دخيل دهند . اين وبلاگ شرحي از يك شخصيت مجازي مي باشد و به هيچ وجهي به شخص خاصي توهين نكره است

بهترين چيز به نظر من در مورد معرفي اين وبلاگ ميتواند سخن معرفي وبلاك نويسان باشد.

آخرين به روز رسانی ديده شده در وبلاگ در تاريخ  چهارشنبه بيست و هفتم ارديبهشت 1385 و ساعت 20:32

 

حاج آقا با دوستان قدیمی در دبی
سلام العلیکم بر عزیزان دل،آفرین ،جای تحسین دارد،من به این دوستی شما غبطه می خورم و خوشحالم که می بینم شما ها اینجور تلاش می کنید تا دلهاتونو به هم نزدیک کنید،خب حالا که بحث از دوستی شد من یه خاطره از دوستان قدیمی خودم بگم ، یه روز برو بچ آمدند به ما گفتند:نیمچه حاج آقا( چون ما هنوز تازه درسمون را شروع کرده بودیم، این بود که صدایمان میزدند ، نیمچه حاج آقا)گفتیم بله. گفتند :بیا بریم دبی ،ما گفتیم : چی !!!برید عاقل شید ،ما را چه به این غلطا،می خواهید ما را از کلاس و حوزه بیندازید، خلاصه با هزار جور دزد و کلک ما را راضی کردند تا با هاشون بریم ،ما هم دیدیم فرصت خوبی است تا بریم آنجا و این دخترهائی که هر هفته میرن دبی برای کسب درآمد را نصیحت نمائیم و به راه راست هدایت کنیم.جای شما خالی یکی از این طیاره ها رو سوار شدیم و به طرف دبی پریدیم،پس از چند ساعت پریدن رسیدیم .اینقدر خسته بودیم که دیه پرو بالمان حس نداشت. به محض پیاده شدن بروبچ را بسیج کردیم تا یه هتل ۵۰۰ ستاره برای استراحت ردیف کنند ،خلاصه هتل را پیدا کردیم . بچه ها گفتند : ما داریم میریم بگردیم،ما هم گفتیم برید به ما چه؟من خو دارم میرم لالا .....ما..... ادامه دارد

آدرس اين وبلاگا دربلاگفا ميباشد

 

  http://pesaranedarbedar.blogfa.com/